نور الدين عبد الرحمن اسفراينى
30
كاشف الأسرار ( فارسى )
آشيان ايشان پيدا بودى ، آن روز چندان كه اين ضعيف در آن صحرا برمىگشت و يك يك اين خاشاك و خاربن طلب مىكرد ، هيچ جاى ايشان را مسكن و مكمن و قرارگاهى نمىيافت . پس چون عاجز گشت ، آن مورچگك را بر كف دست نهاد ، مقبوض و غمناك ، و گاهگاه نيز در آن وقت گريستنى برين ضعيف ظاهر مىشدى ؛ تا آنگاه كه با خود در انديشيد كه بهتر آن باشد كه كلوخ پارهء چند درين صحرا جمع كند و جايگاهى سازد كه سايهگاه او باشد ، تا آفتاب را بر وى دست نماند . ( 56 ) فىالجمله - حكايت دراز مىشود - اينست شفقتى كه در ضمن تجلّى ارادت وديعتست . و اين سخن را سرّى عجبست : يعنى اوّل محبّت بود كه ارادت تقاضا كرد از بهر معرفت . پس همچنين كه ارادت ثمرهء محبّت آمد ، معرفت نيز ثمرهء ارادت آمد . پس چون خداوند - عزّ اسمه - خواهد كه به صفت ارادت بر دل بندهء تجلّى كند ، تا بنده مريد ارادت حقّ شود ، چون مريد ارادت حقّ شد ، ارادت حقّ بنده را مراد تقاضا كند ، و مراد محبوب باشد « 12 » . پس محبوب محبّ تقاضا كند . و سرّ آن نيز كه محمّد حبيب اللّه است ، از « 13 » اينجا معلوم مىشود ، و آن نيز كه « لولاك لما خلقت الأفلاك » در حقّ اوست ، روى مىنمايد . يعنى ارادت از آفرينش معرفت بود ، و بارى - سبحانه و تعالى - دوست داشت كه شناخته شود ، چنانكه در مناجات داود - عليه السّلام - مىآيد كه « قال يا ربّ لما ذا خلقت الخلق ؟ قال « 16 » يا داود ، كنت كنزا مخفيّا فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لأعرف » و فى رواية أخرى « فأردت أن أعرف » . پس كمال معرفت در محمّد - عليه الصّلاة و التّحيّة - تمام شد . لاجرم مقصود از آفرينش افلاك او آمد ، كه « لولاك لما خلقت الأفلاك » . پس همچنين در ازل نيز ، كه صفت محبّت حقّ بسوى معرفت ارادت تقاضا كرد ، اوّل روح پاك محمّدى بود - عليه الصّلاة و التّحيّة - كه بواسطهء اشارت « كن » از آن صفت در وجود آمد ، كه « أوّل ما خلق اللّه روحى » . لاجرم خلعت معرفت جز بر قدّ وى راست نيامد ، و اسم محبّت جز بر وى نيفتاد ، كه « محمّد
--> ( 12 ) - باشد L : بود N - - ( 13 ) - از N : - L - - ( 16 ) - قال L : + عز شأنه N